خود فروشی ... يه مساله ی ِ دو جانبه س
همه ی تجارت ها همينطوره ... چيزی رو می دی ... و در قبالش چيزی رو می گيری.
هميشه فكر می كنی اين تویی كه برد كردی ! چيزی رو كه لازم نداشتی دادی و عوضش يه چيزِ بهتر يا مفيدتر گرفتی. شايد پول باشه ... كه پولِ نقد ، سوای صرفِ هزينه ها شدن ... هميشه تبديل می شه به چيزی كه دوس داری داشته باشی. ولی اينم مساله ای دو طرفس ! اگرنه هيچ وقت ، هيچ معامله ای جوش نمی خوره.
پدرم هميشه می گفت چيزی كه مهمه داستانِ زندگی يه نفر نيست ! كلماتيه كه اونو می سازه ... ممكنه تو از يه داستان خوشت بياد ... ولی اون هميشه می تونه يه روايتِ دروغ باشه ... يه كتاب می تونه با همه ی ِ قشنگيش ساخته ی ِ ذهنِ يه نويسنده باشه ... ولی كلماتی كه توش به كار رفته ... همه ش عقايدِ محضِ اون نويسندس ... همش واقعيت داره.
داستانِ زندگیِ يه خود فروش يه داستانِ تكراريه ... داستانی كه هميشه به خاطرِ فقر نقل می شه ... يا از فحشاست كه شكل می گيره ... داستانِ شهوت های جسمانی ِ يه زنِ كه شايد پول ، تار و پودِ اصلی اون رو تشكيل میده.
ولی هميشه ، همه چيز يكطور نيست ...
من زنی رو می شناختم كه خودش رو به انسانيت فروخت. و گذاشت تا آدما هر چيزی رو كه می خوان ازش داشته باشن ... و هيچ وقت از هيچ كدومشون هيچ توقعی نداشت ... نه انتظارِ تشكر ... نه جبران و نه هيچ چيزِ متقابلِ ديگه.
يه فاحشه هيچ وقت نبايد از مشتريش انتظارِ عشق ... احترام يا وقت شناسی داشته باشه ... و اين قانونه.
همينكه ساعتی رو با يه نفر بگذرونه و پولی رو بگيره ، يا حتی جای خوابی رو برای يه شب داشته باشه كافيه.
و من زنی رو می شناختم كه بود ... برای اونهایی كه فكر می كرد لازمش دارن ... یا گاه گداری از بودنش احساسِ خوبی پیدا می کنن ... حتی اگه فقط به فاصله ی يه شب تا صبح باشه.
زنی كه هيچ وقت جسمش رو نفروخت ، چون به خاطرِ سرِ پا نگه داشتنِ روحی كه به فروشش گذاشته بود ... بهش احساسِ دين می كرد.
من به اين كار می گفتم انسانيت ... همونطور كه پدرم می گفت.
هیچ وقت از اون مردایی نبودم که مثلا وقتی جلوشون از صداقتِ یه مردِ دیگه صحبت می کنی ، برای اینکه خودشون رو از بقیه تمیز بدن قاه قاهِ خنده سر بدن و بگن مرد و صداقت ؟ مردا همه سر و تهِ یه کرباسن و اینطور حرفا ، كه شايد اينجوری صداقتِ خودشونو نشون بدن ... ولی اگه از انسانیتِ صحبت کنن انقدر حالیم هست که بدونم انسانیت تو کمک کردن به یه خانمِ جوون و قشنگ که توی خیابون مشکلی براش پیش اومده باشه خلاصه نمیشه ... اصلا این نیس که یه بچه گربه ی ِ ملوس یا یه گنجشکِ معصوم که زیرِ بارون تنها مونده رو آورد خونه و تر و خشکش کرد و عوضش یه سوسکِ حموم رو که تو جوبِ جلویِ خونه ، حالا هر غلطی که می کنه ، به صرفِ اینکه کثیفِ یا از ترسِ اینکه بعد نیاد توی خونه و ایجادِ مزاحمت کنه کشت.
انسانیت فقط پرداختنِ حقی که دیگران در قبالِ وجودِ آدم دارن نیس
بیشتر، نگرفتنِ حقِ دیگران به خاطرِ وجودِ خودتِ
گرچه اين هم مثلِ همه ی ِ تجارت ها ... يه مساله یِ دو جانبه س.
زنی که من می شناختم با اين كار... روح ِ خودش رو سفيد می كرد ... و اين سفيدی ... هميشه مايه یِ مباهاتش بود.
من اين زن رو می شِناختم ... تا وقتی كه عاشق شد ... و احساس كرد چقدر به خاطرِ گذشته ش ، به عشقش مديونه ... مقروضه ... یا هرچی.
فكر كرد چقدر از خودش متنفره ... و چقدر روحش تاريكه.
چون عشق ... هميشه همه چيز رو زيرِ سوال می بره.
هفته ی ِ پيش يه دخترِ هفت – هشت ساله به آشپزخانه ی ِ رستوران اومده بود ... بعد همينطور كه به دست ِ من نگاه می كرد پرسيد که چی درست می کنم
گفتم رولت
بعد باز خيره شد به دست ِ من و گف من اگه جای تو بودم همش و خودم می خوردم ... همينطور چيزایی كه فردا درس می كنم و حتی روزای بعد.
تو به اينا ناخونك نمی زنی ؟ و آب دهانش رو قورت داد
من هم يه تيكه ژامبون كه تو ماهيتابه سرخ كرده بودم با كمی از مخلوطِ رولتم رو گذاشتم توی بشقاب و گرفتم طرفش ...
دستشو زد به گوشه ی ِ ژامبون و گفت داغه ! وای ميستم تا سرد شه و بشقاب رو از دستِ من گرفت.
بعد همينطور كه به محتويات ِ توی بشقاب خيره شده بود گفت خودت نمی خوری ؟
و من گفتم كه ما آشپزا معمولا دست پختِ خودمون رو نمی خوريم
چرا ؟ چون مال ِ مشترياس ؟
اگه بخوريشون فقير می شی ؟
راستش تا به حال به اين قضيه فكر نكرده بودم ... ولی حس می كنم اين به خاطرِ اين ِ كه همه چيز به اندازه ی ِ كافی هست و همينقدر كه دورِ آدم شلوغ باشه ديگه دلش چيزی نمی خواد.
دوستی داشتم كه دكتر بود و می گف اگه می خواين سيگار رو ترك كنين بايد هميشه دو – سه بسته از اون رو تو جيبتون داشته باشين ... بعد اگه تونستين نكشين تركش می كنين ... ولی اگه بخواين از وجودش فرار كنين هيچ وخ موفق به تركش نمی شين.
گفتم داشتم چون چند سال ِ پيش يه شب ناگهان افتاد و مرد ... و همه ی ِ ما می دونستيم انقدر سيگار كشيد كه اين اتفاق براش افتاد.
برای همين يه بار در جوابِ خانمی كه از من می پرسيد چی بخوره يا نخوره كه لاغر شه گفتم فقط تا می تونه غذا درست كنه و فكر نكنه اگه غذا كم باشه كمترم می خوره ... چون من به اقتضای كارم می دونم كه هر چی غذا بيشتر باشه آدم كمتر می خوره و به اصطلاح چشمش زودتر سير می شه و ديگه حرص نمی زنه.
ولی در جوابِ دخترك گفتم من بعدا می خورم ... وقتی كارم تموم شد ! چون فك می كردم اون از حرف های من سر درنمیاره ...
ولی دخترك گف من می دونم چرا نمی خوری
چون تو انقد غذا می بينی كه سير می شی و ديگه دوس نداری بخوريشون
بعد يه تيكه از ژامبونش رو كند و تو دهنش گذاشت و همينطور ملچ ملوچ كنان گف ولی شيكمت چرا اينقد گندس ؟
و من انقد خنديدم كه دستم خورد به شيشه ی زعفرون و همه ش چپه شد توی ماهيتابه ای كه مخلوطِ رولت رو توش سرخ كرده بودم.
وقتی دخترک رفت محتویاتِ ماهیتابه رو توی زباله دون خالی کردم و روی صندلی نشستم چون دیگه حوصله ی ِ دوباره درست کردن ِ همه ی ِ اون مخلوط رو نداشتم.
بعد تصمیم گرفتم کارم رو به کس ِ دیگه ای واگذاركنم و بره پیاده روی بروم بيرون چون می خواستم يه كم فکر کنم.
توی راه به یک ساندویچ فروشی رفتم و بره خودم یه همبرگر گرفتم چون با شکمِ خالی نمی شه خوب فکر کرد ، ولی همبرگرش به طرزِ افتضاحی سوخته بود و قابل ِ خوردن نبود.
انداختمش جلوی ِ گربه ای که دوروبرِ یک زباله دون دنبال ِ کیفِ پولش می گش ! یعنی من فکر کردم که اینطور باشه !
چون خودم هم وقتی چیزی گم می کنم همینطور دنبالش می گردم ! این درست مصداق ِِ همون حرفیس که می گن اگه می خوای آدمی رو بشِناسی بایستی خودت هم مثِ اون شی ! یا مث ِ اون باشی یا همچه چیزی ...
من یک دوستی دارم که بازیگرِ و معتقدِ بازیگرا کمتر می تونن خودشون رو بازی کنن و اگه جایی دیدینشون که تو نقششون فرو رفتن بدونید که اون درست نقشیه که توی ِ زندگی ِ واقعیشون ، باهاش بیگانن.
چون آدما معمولا به کارِ دیگرون کار دارن تا کارِ خودشون و در واقع کورِ خودشونن و بینایِ بقیه !
به نظرِ من این دوستم بازیگرِ خیلی خوبیس و این تنها نظرِ من هم نیست ! همه همینطور فکر می کنن و به گمونِ ِ من این به خاطرِ چهره ی ِ چند شخصیتش ِ که می تونه تو هر نقشی فرو بره.
و در همین بین ، به این هم فکر کردم که از حیوونا وختی غذا می خورن به اندازه ی ِ آدما خوشم نمی آید.
کم کم خودمم داره باورم می شه که حرفام بیشتر شبیه به حرف هایيس که تو کتابای روانشناسی ِ جیبی می نویسن.
شاید طرزِ بیانم اینطور نشون می ده ، شاید هم اصن خودِ کلماتن که این احساس رو در من و شايد شما پدید میارن. ولی من نویسنده نیستم و هیچ علاقه ای هم به این کار ندارم
راستش وقتی غذایی درست می کنم ، هر کسی ... با هر درجه ای از عقل و شعور یا تو هرمقام و منزلتی که باشه از اون خوشش میاد و تو دلش ، یا علنا تشویقم می کنه. ولی نویسنده ها بایستی خیلی تلاش کنن تا بتونن نظرِ همه ی مخاطبشون رو جلب کنن و بيشتر هم موفق نمی شن.
با اینکه خیلی هاشون ادعا می کنن چیزایی رو که می نویسن بره خودشونه و کاری ندارن که کسی می خوندشون یا نظرش راجع به نوشته هاشون چیه. ولی من فکر می کنم این یه دروغِ محض ِ و اگه یکی نخواد کسی یا کسانی نوشته هاش رو بخونن يا نقاشيشون رو ببينه يا هرچی و قصدش از اینکار فقط وارسی ِ درون ِخودش باشه ، چه اجباری که اونا رو چاپ کنه يا بكشه و ...!
البته حالا که فکرمی کنم می بینم شاید نویسنده ها يا بقيه هم به نوبه ی ِ خودشان فکر کنن آشپزی کارِ سختیس و همین حرف ها رو راجع به ما بزنن.
دوستی دارم که نویسنده ست و می گه تو جامعه ی ِ فعلیه ما زنا بیشتر طرفدارِ کتابن و مردا طرفدارِ شکمشون و اینطوریس که راهِ من و تو فرق می کنه ... ولی من اینطور فکر نمی کنم وقتی می بینم مشتریای زنم با ولع ِ خاصی غذا رو می چشن و بیشتر از آقایون به طعم و کیفیتِ غذا اهمیت می دن.
بعضی اوقات فکر می کنم مردا فقط بره سیر شدن و پر کردن ِ شکمشون ِ که غذا می خورن و دلیل ِ اینکه زنا خیلی زودتر از جنس ِ مخالفشون چاق می شن اینِ که بیشتر از اونا از غذاشون لذت می برن.
و تفاوتِ دیگه ای هم که وجود داره این ِ که اکثرِ آقایون وقتی غذای باب میلشون رو می خورن از تعریف و تشکر خبری نیس ولی خدا نکنه غذایی با ذائقه شون جور نباشه ... اون موقع ست که دنیا رو با غر زدن و ایراد گرفتن پر می کنن و این رفتار ، دقیقا مقابل و برعکس ِ رفتارِ خانم هاست.
من هر وخ بره مشتری های مَردَم غذا درست می کنم باید خودم به شخصه ازشون بپرسم که بابِ میل هست یا نه ؟! و مودب ترینشون می دونین چی جواب می ده ؟
((مثل ِ همیشه))
ولی مثل ِ همیشه چی ! خدا می دونه
اما خانما هنوز غذایی رو نچشیده شروع می کنن به تعریف کردن از شکل ، رنگ ... یا بوش و این آدم رو دلگرم می کنه !
داييه من زیاد از آداب و رسوم ِ زناشویی اطلاعی نداره و تو برخورد با زنش خیلی آدم ِ بی ملاحظه ایس ! ینی من همیشه اینطور فک می کردم تا اینکه یک روز که ناهار مهمونشون بودم و داییم آخرِ ناهار از دست پخت ِ زنش تعریف کرد و گونه ش رو بوسید نظرم راجع بهش عوض شد !
حتی اگه اینکار رو به خاطرِ حضورِ من انجام داده باشه.
گفته بودم که دیدِ هر کسی در راستای کارِ خودش محدود می شه و این هم یکطورش ِ.
يه بار مردی به من گفت همين كه آقايون غذای زنشون رو تند تند و بدون ِ حرف می خورن و ايراد نمی گيرن خودش يعنی تعريف و نيازی نيس به اينكه حتما كلمات ِ تشكر آميز به زبون بياورن.
اين درستِ ... چون من خودم آشپزم و همين با ولع غذا خوردن ِ آدما خودش كلی سرِ شوقم میاره و احساس می كنم موقعِِ غذا خوردن بيشتر دوستشون دارم.
راستش رو بخواين بعضی وختا حتی اگه از كسی كينه ای هم به دل داشته باشم وقتی غذا می خوره ، چه دست پخت ِ خودم باشه يا هر كس ديگه ای ، احساس می كنم همه ی ِ كدورتی كه ازش تو دلم هس پاك می شه ... يه بار تو يك فيلم ِ سينمایی شخصيتی ديدم كه اگه دستِ من بود خفه اش می كردم ... ولی آخرِ فيلم وقتی يارو از زندون آزاد شد و سريع به يه رستوران رف تا يه غذای خوب بخوره احساس كردم از همه ی ِ آدمای فيلم بيشتر دوستش دارم ... مخصوصا وقتی ته ِ قابلمه ی ِ لوبيا رو بالا آورد و سفارش ِ دومی رو داد.
ولی همه ی ِ آدما مث ِ هم نيستن ... وقتی می خواين به كسی محبتتون رو نشون بدين بايد اين نكته رو بدونين كه ديدن و درك كردن ِ محبت بره هر كسی فرق می كنه.
برای اينكه لااقل خودم كمتر فك كنم كه اين يه كتاب ِ روانشناسيه ، راجبه اين قضيه حرفی نمی زنم و فقط می گم كه همه ی ِ اينا رو فرويد قبلا گفته و می تونين خودتون بهترش رو تو كتاباش پيدا كنين.
و اگه هم حوصله ی ِ اين كارا رو ندارين و خوندن ِ همين حرفای منم از سرتون زيادِ فقط انقدر می گم كه حتما بايد از دست پخت ِ يك آشپز تعريف كرد و سعی كنيد خيلی كلی نباشه و ريزِ لذتی كه از غذاتون بردين رو براش بگين ... مثلا بگين سس ِ قارچش فوق العاده اس يا نمكش اندازه بود و دلمه ی ِ برگ ِ مو حرف نداشت و از اين قبيل حرف ها ... حتی اگه اون آشپز من باشم كه زياد برام اهميتی نداره.
فكر می كنم كه منم آدمِ عشوه گری باشم ... آدم خودش رو تو حرف هاش پيدا می كنه و من الان يه جنبه از خودم كه فك می كردم باهاش بيگانم رو با همين حرفی كه پيشتر گفتم شناختم.
به هر حال ...
داشتم می گفتم ، اين درست مثل ِ اين ِ كه وختی از زيبایی ِ كسی تعريف می كنین به تك تك ِ اجزای چهره ش اشاره كنين و مطمئن باشين اين كار بيشتر اونو خوشحال می كنه تا اينكه فقط بگين چقر شما قشنگين.
راستی که این نویسندگی چه کارِ هجویه ... ولی فك می كنم بره پاراگراف بعدی حرف تازه ای داشته باشم
من یه رفیق داشتم که معتقد بود بهترین دوست ِ آدم شکمش ِ و باید تا می تونس بش رسید
ولی خودم فک می کنم شکم همچه دوست ِ پا به جایی هم نیس !
همونطور که قدما هم می گفتن وقتی خالیه یه جور رسوات می کنه و تا پر شد ، یک طورِ دیگه.
بهترین رُفقایِ من ولی دو تا گلدفیش ِ چاقن ... سگا رو هم دوس دارم ولی نگهداریشون مستلزم اینه که بهشون رسیدگی شه ... مثلا بره بازی کردن و قدم زدن تو پارک باید وقت صرفشون کرد وعین یه بچه باید تر و خشک شن ... به گربه ها حساسیت دارم و آدما رو هم نمی تونم تحمل کنم ! ینی از تنها شدن با کسی چه مرد چه زن احساس ِ خوبی ندارم و از جمعای بیشتر از سه نفرم متنفرم ... بیشتر یه جمع ِ سه نفری رو ترجیح می دم که اون دو تا هم یا زن و شوهر باشن یا دوست که بیشتر توی کوکِ هم برن و کاری به کارِ من نداشته باشن ! پرنده هم نگه نمی دارم چون فک می کنم بزرگترین حسی که می شه از یه موجودی دریغ کرد پروازِ !
بیشترِ اوقات سرم توی آشپزخونه گرمِ ، اگه سرِ کارم که اونم آشپزیست و یا مشغول ِ غذا دادن به ماهیام نباشم ... می تونم اسمشونو هم بگم ! مانچ و پنی ! مانچ دو سالشهِ و پنی یه سال چون مانچ رو دو سال ِ پیش گرفتم و پنی را سال ِ بعدش وقتی احساس کردم مانچ خیلی تنهاس و احتیاج به یه هم صحبت داره.
درسته که اون بهترین دوستِ من ِ ولی دلیل ِ این نیس که منم بهترین دوستش باشم و بتونم از تنهایی درش بیارم.
ناگفته نمونه كه پنی دخترِ و مانچ پسر ، كه البته به مراتب از رفيقه اش قشنگ ترِ ... با يه دم ِ سه باله و لكه ی ِ سفيدی زيرِ سينه ش و تاج ِ قرمزی به سر.
به نظرِ من تنها تفاوتِ آدما با حيوونا اين ِ كه جنس ماده ش از نرِ اون قشنگ تر و به مراتب جذاب ترِ.
اولين باری كه به يك نفر گفتم كه خوشگل ِ شش سالم بود ... دوست ِ خواهرِ بزرگم بود كه به خونه مون اومده بود و روی تختِ خواهرم دراز كشيده بود ... من نقاشی ای كه كشيده بودم رو نشونش دادم و اونم لبخندی تحويلم داد و گفت قشنگه ! من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و سريع در جوابش گفتم عين ِ تو ... اون تنها دختری بود كه ازين حرفم نرنجيد ... می دونين چی گفت ؟ پرسيد به نظرت اين طوره ؟ لبخند زد و بعد به فكر فرو رفت و انقدر در همون حال موند كه من مجبور شدم از اتاق بيرون برم و تنهايش بذارم.
ولی فك می كنم می دونم به چی فك می كرده ...
به نظرِ من به اين فكر می كرده كه چرا پس كسی رو كه احتمالا دوست داره همچه نظری راجع بهش نداده
و فك می كنم اون دختر ، همون دوستِ خواهرم ، تو يه مثلثِ بازيافت گير كرده بوده ... و دليلم اينه كه دخترِ خيلی قشنگی بود و فك نمی كنم كمتر از همه ی ِ پسرایی كه می شناخته اين نظر رو راجع بهش نداشته بوده باشن و آرزوی ِ دوست شدن با اونو تو سرشون نمی پروروندن.
ولی آدما وقتی كسی رو كه می خوان دوستشون نداره انگار هيچ كس تو دنيا نيس كه دوستشون داشته باشه و اصن به اين فكر نمی كنن كه ممكن ِ يك نفر ، يه جایی ، دلش برای اونها پر بكشه ... و اينطور می شه كه تو يك مثلثِ بازيافت گير می افتن ... همون مثلثی كه از سه تا فلش تشكيل شده كه همه به دنبال ِ همند و هيچ كدوم به هم نمی رسن و روی سطلای زباله می تونین اونا رو به وفور ببینین ... درست مث ِ علامت ِ يونگ كه فكر می كنم منشاِ اين مثلث هم همين باشه.
اينطور بگم كه مثلا يه نفر كسی رو دوست داره ولی اون يه نفر خودش عشق ِكس ِديگه ای تو دلش هست و از يك طرف باز يه نفرِ ديگه هم هست كه عاشق ِهمون ِ آدم اول مثلث باشه ... و خدا نكنه كه نفرِ چهارمی هم تو اين قضيه شركت پيدا كنه ... فاجعه ای می شه
من خودم ترجيح می دهم با كسی باشم كه دوستم داره و نه كسی كه خودم دوستش دارم ... كه توی اين مثلث گير نكنم ... ولی چون تا به حال كسی نبوده كه همچه احساسی بهم داشته باشه تنهایی رو انتخاب كردم.
البته پيشترگفته بودم كه من خودم تنهای رو دوست دارم ! ولی نمی دونم اين واقعا نظرِ خودم بوده يا چيزيس كه به اون عادت كردم.
در واقع بزرگترين اشتباهی كه آدما دارن اينه كه فكر می كنن تنهایی رو خودشون انتخاب می كنن و همه جا هم از اين هنرشون بره همه به تعريف می شينن و اينطور نشون می دن كه خيلی زندگی ِ خوبی دارن و همينطور راحتن ... و اين اصل رو نمی پذيرن كه تنهایی خودش آدم رو انتخاب می كنه و وقتی ديوونه ش كرد وادارش می كنه كه اينطور حرفا رو بزنه.
من يك رفيق داشتم كه می گف قمارباز وقتی می بازه اگه نگه به تخمم كه دلش می تِرِكه ... خودش قمار باز بود و حالا هم مدتيست به خاطرِ بدهی هاش گوشه ی ِ زندون افتاده ... ولی هنوز هم از سرنوشتش ابرازِ رضايت می كنه و مدام می گه من تو زندان خودم رو پيدا كردم و فك می كنم اگه چند سال ِ ديگه اينجا بمونم برای خودم كسی می شم.
البته من هم يك همچه نظری دارم كه تنهایی آدم ها رو می سازه ... چون اکثرِ اونهایی كه در فلسفه و منطق و عرفان و اين چيزا به جایی رسيدن آدمایی بودن كه يا از كراهتِ منظر يا به خاطرِ بدی ِ اخلاقشون تنها موندن و این مساله وادارشون کرده كه دنيا رو با مغزشون بسنجن و نه با چشم.
می دونین چرا این حرف رو می زنم ؟ چون خیلی از این آدمایی که گفتم ، جمله ی ِ معروفی دارن یه این منظور که سیرتِ آدم باید قشنگ باشه و نه صورتش و این دقیقا حرفیس که آدمای زشت می زنن. استثنا هم داره که البته به مساله ی ِ ما ربط پیدا نمی کنه ولی نباید ناگفته بمونه که آدمای خیلی قشنگ هم این جمله ی ِ کذایی رو بعضی مواقع در ستایش آدمای زشت می زنن یا در
بعضی موارد برای فروتنی های عشوه گرانه از اون استفاده می کنن.
برگردیم سرِ حرفِ خودمون ...
آدم وختی تنهایی فكر كنه و افكارش رو با ديگرون ، ينی كسايی كه می تونه به دركشون اعتماد كنه ، درميون نذاره خود بين می شه ... ينی خودش رو محورِ دنيا فرض می كنه و در منطقش هر جایی كه كم بياره به خودش رجوع می كنه و مجهول ِ معادله اش می شه رفتار و اندیشه ی ِ خودش در اون موقعیت.
و احتمالا شنيده ايد كه می گن كافر همه را به كيش ِ خود پندارد ...
و بره همينم هس كه اينجور آدما بعد از مدتی افكارشون رو در يك كتاب چاپ می كنن تا بقيه بخونن و ياد بگيرن كه اونام به راه راست كشيده شن. چون اينطور فكر می كنن كه ديگه واقعيت ِ دنيا رو يافتن و خدا رو هم بنده نيستن.
البته بعضی هاشون بره اينكه كسی نفهمه تو مغزشون يه همچه تصوراتی دارن جملاتی مث ِ اين كه (( من جز يك چيز هيچ نمی دانم و آن اين است كه هيچ نمی دانم )) رو بيان می كنن.
جوش نیارین ! من خودم بره صاحبِ جمله احترامِ خاصی قائلم و قصدِ توهین نداشتم.
به هر حال اين يك جور عشوه گری حساب می شه و از نوع ِ ماژورم هست
خيلیام چون اینطور اطوار رو بلد نيستن می گن كه نسل ِ حاضرشون دركی در موردِ حرف هاشون ندارن و چندين نسل طول می كشه تا جملاتشون قابل ِ فهم شه و اغلب هم همينطورِ.ولی من به شخصه به اسم و رسم در كردن ِ بعدِ مرگ هيچ اعتقادی ندارم و بيشتر با اين حرف موافقم كه (( می خواهند حرف هايم را بفهمند ! می خواهند صد سال ِ سياه نفهمند))
به نظرِ من خوشبختی به تعداد ِ آدماييه كه دوسشون داری و نه به تعدادِ آدمايی كه دوستت دارن !
و دلیلشم اینه که اگه یه نفر کسی رو دوس داشته باشه یه قسمتی از وجودِ خودشه که تو اون آدم علاقش رو جلب کرده و همینطور برعکس ، اگه از کسی تنفر داشته باشه ، نفرت از یه قسمتِ شخصیتِ خودشه ، در اون آدم !
راستشو بخواین
آدما عین آشپزخونن … می شه هر غذایی رو هر طور که دلتون می خواد توشون درست کنین … البته به شرطی که از آشپزی سر در بیارین و شرط مهم تراینه که این آشپزخونه ای که می خواین بساطِ آشپزی توش راه بندازین موادِ لازمه ی ِ کارِتون رو داشته باشه … مثلا شما می خواین شیرینی ِ زنجبیلی درست کنین ولی زنجبیل ندارین … یا بره پختن ِ سسِ سبزيجات ، نه از سبزی خبری هست نه قارچ …
می فهمین که چطورِ دیگه نه ؟ حتما که نباید اشاره ی ِ مستقیم کنم که مثلا اگه می خواین با یه نفر از درِ عشق و عاشقی وارد شین اون یه نفر باید این چیزا حالیش باشه یا نه ؟
زود قضاوت نکنین ! فقط یه مثال بود.
گذشته و نگذشته حالا که یه همچه مثال ِ مبتذلی زدم بذارین اینم بگم که (البته به نوبه ی ِ خودم) ممکن ِ اون چیزی رو که شما برای تهیه ی ِ غذاتون نیاز دارین تو آشپزخونه ی ِ موردِ نظرتون باشه ولی شما نتونین پیداش کنین.
می تونم اینجوری بهتون بگم که آدما همیشه دقیقا اون چیزی که نشون می دن نیستن و اون چیزین که در واقع تو نشون دادنش به دیگران موفق نمی شن.
مثلا شما بره پختن ِ كيكِ فلانِراحتیاج به تمشك دارین ولی پیداش نمی کنین … غافل از اینکه تمشك ها توی ظرفیه که روش نوشته شده بلوطِ وحشی ، یا هر چیزِ دیگه.
ممكن ِ چيزی رو كه می خواين توی يه ظرفی باشه كه باز كردن ِ درش از توان ِ شما خارجه يا مشكلاتی از اين قبيل.
می تونين توی ِ يه آشپزخونه ی ِ خودی غذای ِ فرنگی درست كنين ... يا تو يك كيچن ِخارجی ، غذای سنتی ِ! اين درست مثهِ اينه كه بخواين يه دزد رو صادق ترين آدمی كنين كه می شناسين ... البته شايد فقط بره خودتون ... چون آشپز شمايين به هر حال و كمی و كيفی ِ غذا دستِ تبحرِ خودتون ِ
خوب حالا برايينكه فك نكنين اين يه كتابِ روانشناسی ِ جیبیس ، بذارين بگم كه اين حرفایی كه می زنم اقتضای شغلمه ... ديدِ همه ی ِ آدما تو راستای كارِ خودشون محدود می شه ...
حتما تا حالا شنیدین که راجبه بعضی آدما بگن طرف عین ِ بنز سریعِ یا فلانی بالاخونشو اجاره داده یا مثهِ قالی ِ فلان جا با اصل و نسبِ و ... !
مطمئن باشین این الفاظ به ترتیب از ذهن ِ یه بنگاه دارِاتوموبیل ، صاحب ِ بنگاهِ معاملاتِ ملکی ، و قالی فروش ساتع شده.
گه با يه موزيسين يه جایی به صحبت كردن بشينين بالاخره دير يا زود ، هم نظرشو راجبه تن ِ صداتون مطرح می كنه ... هم اين نكته كه شما انگشتای كشيده و باريكی دارين كه به دردِ پيانو زدن می خوره يا اينكه نفستون بره سازای بادی خوبه ... یا ممکنِ با اصطلاحاتی از قیبل ِ کوک نیستی یا احوالت فالش شده و اينجور چيزا برخورد کنین كه البته ربطی به موضو نداره ...
با كسی كه بنگاه معاملاتِ اتوموبيل داره اگه توی ماشينتون باشين متوجه می شوين كه اون آدم كولر، چرخا ، رگلاژ بودن ِ درها و اينجور چيزا رو چك می كنه و آخرشم ازتون می پرسه كه اين اتوموبيل چقد كار كرده و ساختِ چه ساليه ...
معاملاتِ ملكیام اگه بیان خونتون اينطور سوالا رو می پرسن كه اينجا چند متر داره و چند سال ساختِ و چند خوابه و الی آخر
با يه نويسنده ، پزشك يا مهندسِ ِ معمارم اگه هم صحبت باشين می بینین كه نظراتشون در موردِ شما و بقيه بيشتر در راستای كارشونِ و همه چيزو همونطور كه می شناسن می سنجن.
حالا احتمالا جمله ی ِ بعدی ، ینی که این حرفا تموم شده و می خوام یه چیزِ دیگه ای بگم.
و اون اینه که من يه آشپزم ... كمی چاقم ، با موهای ِكم پشت و قيافه ی ِ ظاهريمم نسبتا بد نيس.
راستش من اصن اهل صحبت کردن راجبه خودم نیستم و از مَن مَن کردن بدم می آید... ینی بیشتر ترجی می دم دوستام خودشون هر طور که می خوان بشناسنم ... مثلا نیام بگم تمشك ها توی ظرفیه که روش نوشته بلوطِ وحشِی (و این شاید به مساله ای که بعدتر می گم ربط داشته باشه)... اینطور مواقع خیلیا مثلا از همون بلوط بره شيرينی ای که احتیاج به تمشك داره استفاده می کنن ...خیلیا وقتی موفق به پیدا کردن ِ تمشك یا هر چیزی که می خوان نمی شن اصن بی خیال ِآشپزی می شن و بعضیام از عصبانیتِ ناشی از خراب شدن ِ غذاشون ظرف ِ محتویِ بلوطِ وحشی که روش اسم تمشك نوشته شده رو می ندازن که بشکنه.
من خودم یه مادر بزرگ داشتم که اگه یه روز تصمیم به پختِ تانیِ زيتون می گرفتو زيتونِ سبز
گیرش نمی اومد ، از زيتونِ سياه استفاده می کرد ! البته همچه آش ِ دهن سوزی نمی شد ولی خوب ... قابل ِ خوردن بود و مام بدمون نمیومد.
توجه داشته باشین که این مساله بیشتر یک خاطره بود تا مثال
از صحبتمون غافل نشیم ... داشتم می گفتم ... من معمولا در هیچ کدوم از مواردِ بالا هیچ اشاره یا کمکی به کسی نمی کنم و همونطور که قبلنم گفتم می ذارم هر کسی هر جور که دوست داره آشپزیشو بکنه ... اگه مردِ عمل باشه انقد می گرده تا چیزیو که می خواد پیدا کنه یا اصلا چیزی رو جایگزین ِ ماده ی ِ اولیه کنه که به مراتب بهترم باشه... بعضیا از روی تجربه پی به این موضوع می برن که چیزی رو که می خوان ، کجا می تونن پیدا کنن.
دُرُس مثه روانشناسی که یک علم ِ آماریس. اگه کسی به تجربه بهش ثابت شده باشه که آدمایی که توی آشپزخونشون مثلا دارچینو تو ظرف ِ رازیانه می ریزن در احتمالات ِ خیلی بالا حتما زرد چوبه رو هم تو ظرفِ فلفل خالی کرده ان.
و در موردِ آدم ها می تونین اینطور تصور کنین که دو تا دوست رو که صمیمین و در واقع مکمل همن در نظر بگیرین ... اگه یکیشونو بشناسین می تونم قسم بخورم که شناختن دومیم کارِ بسیار راحتیه و در حقیقت شما می تونین چهره یِ واقعیه اولی را در دومی ببین و بعدی رو هم به همین ترتیب.
جاهایی هست كه می تونيد از هوش و حافظه تون استفاده کنيد ... شما یه زمانی مارچوبه می خواستین و اونو تو ظرف ِ شکر پیدا کرده این ... پس بعدها اگه یه موقع احتیاج به شکر داشته باشین و اونو تو ظرفِ خودش پیدا نکنین حدس ِ اولتون باید قوطی ِ مارچوبه باشه.
من خودم خاله ای داشتم که اگه می خواس جای دیگه ای غیر از خونه ی ِ خودش آشپزی کنه همه ی ِ مواد لازمو همراه ِ خودش می برد ... البته اینم خاطره ی ِ دیگه ای بود ولی اگر بخوایم اونو به عنوان ِ مثال ارائه بدیم باید بگم که کارِ بسیار دشوار و مستلزم ِ خرج ِ بالاییه و همیشه هم اثر نمی کنه ! چون ممکنه همه ی ِ برنامه هاتون ناگهان عوض شه و بمونین مستاصل ...
شاید بره درس کردن ِ كرامون به خونه ی ِ کسی برین و همه مواد ِ لازمو هم به مقدارِ زیاد همراه خود داشته باشین و اونجا ناگهان پی ببرین که طرفتون اصن كرامون دوس نداره.
از اینجور اتفاقا البته براه خاله جان ِ من هیچ وقت نیفتاد ، چون احترامی که براش قایل بودن دیگه جایی بره اینجور عشوه گریهایی مث ِ دوس ندارم و نمی خورم و غيره باقی نمی ذاشت ،
ولی خوب همیشه اینطور نیست و آدم باید نهایتِ احتیاط رو داشته باشه.
تسليمم ... تسليم ِ مطلق
باد می خورد به صورتم ...
سرد
می خورد و می رود ...
روی پشت ِ بام می ايستم و دلم می خواهد كه پرواز كنم
احساس ِ سبكی می كنم ... فارغ از همه چيز ... زنجير ِ دور ِ گردنم را باز می كنم ... روبه رويم نگه می دارم و باد آن را اينطرف و آنطرف می برد ... انگار كه به رقص در می آورد. آن پايين همه چيز در حركت است ... آرام و نرم نرم ... همه چيز.
مشتم را باز می كنم و زنجير رها می شود ...
نگاه می كنم و چشمانم را می بندم ... نفس می كشم ... هوای سرد را می فِرِستم توی سينه ام و فكر می كنم ... همه چيز آسان است ... پايان دادن ِ به زنجير ِ زندگی ، به راحتی ِ به باد رفتن ِ متعلقاتم ... تعلقاتی كه هيچ وقت از آن ِ من نبوده.
فكر می كنم ... به آتش ... سم ... خون ...
چرا آرزوی ديرينه ی ِ بشريت نه ...
روی ِ لبه ی ِ پشت ِ بام می ايستم و خودم را به دست ِ باد می سپارم.
تصوير ها كمرنگ می شوند و صداها در ذهنم می پيچند ... ندایی می خواندم ... شمايل ِ زنجير ِ بر باد رفته ام وسط ِ همه رنگ های در هم فرو رفته خود نمایی می كند ... سعی می كنم با انگشتانم لمسش كنم و بعد همه چيز در تاريكی غرق می شود.
روی اين لينكِ كنارِ نظردونی اگه كليك كنين خفه می شين از بس كه خفه می شين
و اين ينی ادامه ش اونجاس
شاهزاده ی سوار بر اسبِ سفید را ، همه ی ِ دختران ِ شهر دوست داشتند ... يادم هست كه شب ها به خوابِ همه اشان می رفت
من دختری را می شناختم که عاشق ِ هیولای تاریکی شد ... و یک روز که شاهزاده را به بالینش دید ... تا شب برایش از معشوقِ تنهایش گفت.
فردای آن روز ... هیچ کس از شاهزاده ی ِ سوار سراغی نداشت
و هیولای تاریکی ... انقدر وقیح شده بود ... که صبح ها هم ازغارش خارج می شد.
اين ايرانی های مادر به خطا ...
دست روی هر چيز كه بگذارند به گندش می كشند
و الان دو هزار و پانصد سال است كه ...
دست گذاشته اند روی اين فرهنگ و تمدن ِ كوفتيمان
ببينم بالاخره من ِ چپِ كمونيستِ ماركسيستِ لامذهبو فيلتر می كنن يا چی !
به خانواده ی ِ فاها
آدم هیچ وقت از شرِ یک نسرین خانم توی فامیلش ، حالا یا فامیل ِ خودش یا فامیل ِ زنش ... در امان نبوده یا نیست یا هرچی.
دوست رو می دانید ... آدم خودش انتخاب می کند. خوب و بد و کم و زیاد و اصولا ریش و قیچی دستِ خودش است ! ولی من که بر فرضِ مثال می آیم با یک دختری ازدواج می کنم یا نعوذ بللاه ... یک بخت برگشته ی ِ مادر مرده ای که آمده زنِ من شده ! همین پگاهی ِ خودمان ! راه دور چرا بروم ! باز بیاید بخواند اینها را بعد بگوید اینجا هم دست از سرِ این زن و زولی بازیها بر نمی داری.
همین پگاهِ خودمان ... چمیدانست یک همچه آتشی می افتد به دامنش ! کفِ دستش را که بو نکرده بود ! بر فرضِ مثال می گویم به هر حال ! خوش ندارم زندگیم از همینی که هست بدتر شود با این خاله زنک بازی ها و حرف های صد تا یه غاز !
اصلا بهتر بود همان اول ِ ازدواجمان می رفتیم یک جای دور که نه از نسرینِ خانواده ی ِ ما خبری باشد نه از چمیدانم ... ندای آنها !
می رفتیم یک خانه ی ِ دوبلکس ِ هشتاد نود متری ! هر بلکسیش یا نمی دانم هر چیَش می گویند ! همان طبقه ! می گرفتیم یک جایِ دور که صبح به صبح مجبور نباشیم سرِ حرفِ مردم دعوا راه بیاندازیم ! کسی نشناستمان ! بچه ها خودشان بروند مدرسه ... بیایند ! دو- سه تا رفیق هم پیدا کنیم که هم آنها از دارِ دنیا فقط ما را داشته باشند ! هم ما از دارِ دنیا فقط آنها را ! یک جوری که یکیشان بشود عموی بچه ها ! چاق باشد و مهربان و کمی مسن ! عمو باشد دیگر ! نه اینکه بشود وکیل و وصیشان و گیر بدهد که چرا دخترِ من دوست پسر دارد و آبروی خاندانِ مارا می برد و این حرفها ... ای بابا خاندانِ چی ! کشکِ چی ! من خودم فرزندِ ارشد بودم خدایی نکرده !
به هر حال ...
یک عمه ای پیدا کنند که آن هم چاق باشد و اهلِ آشپزی ( من اصلا از آدم های چاق خوشم می آید ! مهربانند ! اگر هم می گویم آشپزیش خوب باشد نه اینکه فکر کنید آشپزیِ پگاهیِ ما بد است ها ! نه ! خیلی هم دست پختش عالیست) دروغ گفتم اینها را به خدا ! هیچم آشپزیش خوب نیست ولی باز بیاید بخواند اینها را قشفرق راه می اندازد ! چشمش آستیکمات است خوشبختانه اینها را نمی بیند به هر حال مهربان باشد و عمه ! نه مثلِ این عمه های امروزی که هر چه بیراه نثارشان می کنند حقشان است !
شد یک عمه و یک عمو و خیله خوب ! برای اینکه همه اش نشود اسماءِ فامیل ِ پدری ! یک خاله هم پیدا کنند برای ِ خودشان ! این دیگر چاق نباشد ولی ! خوشگل هم باشد ! هی هی هی ! صبر کنید ! برای خودم نمی گویم ! پگاه خودش خانم های قشنگ را دوست دارد ! باور کنید ! اگر نه که بزرگ نمی گفتم این یکی را هم ! یعنی چیز ... بگذریم !
خیله خوب ! خاله اشان شوهر داشته باشد ! قبول است ؟ اصلا من هم یک هم صحبتی پیدا می کنم و اگر تخته اش هم خوب بود فبه ها ! یک همبازی.
گرچه فکر می کنم آدم های خوشگل بدجنس هم هستند ! بیایید این خاله خانم و شوهرش هم دو تا آدمِ معمولی باشند که بعداً مشکل ایجاد نشود. شکلِ اسب باشند اصلا ! ولی مردِ خانواده عینکی باشد ! من اسب های عینکی را بیشتر دوست دارم ! به مراتب از بقیه نژادها مهربان ترند.
به هر حال یک خانواده با همین جمعیت خوب است ! می شود آخرِ هفته ها شام را با هم بخوریم ! یا اعیاد را دورِ هم جشن بگیریم و اینطور خاله بازی ها.
بچه ها خودشان بروند مدرسه ... خودشان بیایند .. اِ ، گفته بودم این را ؟ خوب پس ! شامشان را بخورند و زود بخوابند که صبحش سخت بلند نشوند ! ما هم می رویم خانه ی ِ عمو ... عمو چی باشد ؟ محسن فکر می کنم خوب است ! اسمِ مهربانیست ! عمو محسن یا عمه میترا یا شاید الی و ... اینجور اسم های مهربان ! بعضی شبها هم می شود رفت خانه یِ نگار و محسن ! نگار ؟ نگار از کجا آمد ؟ آها ! خاله ی ِ بچه ها قرار بود باشد ! اصلا دلم می خواهد اسمِ شوهرِ نگار هم که حکمِ شوهر خاله ی ِ بچه ها را دارد محسن باشد ! چه اشکال دارد ! بچه ها که محسن یا شوهر خاله صدایش نمی کنند که ! اصلا کدام بچه ایست که شوهر خاله اش را شوهرخاله صدا بزند ! حکما هر بار محسن صدایش می کنند ، پگاه بهشان چشم غره می رود که اِ ... بچه ها ؟ ادبتان کجاست پس ؟! و انقدر این مساله تکرار می شود که کوچولوها به اجبار دایی محسن صدایش کنند یا شاید هم فامیلش را صدا بزنند ! مثلا آقای حکایتی ! فامیلش به عینکش هم می آید.
اینجوری مهمانی هایمان هم شلوغ نمی شود
دلم برایِ مهمانی های رقصِ چهار- پنج- شش نفره لک زده ! چیست این مهمانی های شلوغ که سرِ آدم گیج برود و هیچ کس را هم نبیند.
راستی از این دختربازی های جیمزباند هم خیلی خوشم می آید ! هر ماموریت سه تا دخترِ قشنگ جداً که هیجان دارد ! این را همینطوری گفتم ! همیشه دلم می خواست یک کتاب بنویسم و یک فصلش را اختصاص بدهم به همین مورد. اجازه ی ِ نوشتنش هم قبلا از طرفِ پگاه صادر شده ! یکبار چند سالِ پیش که در یک مهمانی دونفری می رقصیدیم ، دستم را انداختم دورِ کمرش ... چسباندمش به خودم و کمی هلش دادم به عقب ! بعد می دانید چکار کردم ؟ درِ گوشش خیلی جدی و خشن گفتم باند ... جیمز باند ! بعد یک عالمه پگاه خندید و بعد من از فرصت استفاده کردم و اجازه یِ فصلِ جیمزباندیم را ازش گرفتم ! همین ! به همین راحتی !
خیله خوب من باید بروم فعلا ! پگاه صدایم می کند ... راستی یک وقت اگر فکر کردید من چیزم ... می دانید که ! زن ذلیل ... هیچ اینطور نیست و باید بگویم خیلی خرید.
راستی من یک دختر دارم و یک پسر ! دخترم به قاعده ی ِ یکی دو سال بزرگتر است ! اسمشان هم به ترتیب پارمیدا و پارساست.
سالها بعد ...
دوباره توی همان كتاب فروشی كه اولين بار با هم آشنا شديم ، می بينمت
تاكسی را جلوی كتاب فروشی نگه می دارم و درِ فروشگاه را كه به تو فشار می دهم بالای سرم چيزی صدا می كند ! از اين آونگ های سر دريست انگار كه پيشترها نبود فكر كنم.
پسركی عينكی پشتِ ميز ، ايستاده روزنامه ورق می زند ... ديوارِ پشتِ سرش را نگاه می كنم كه شايد رويش عكسی از هاشمی باشد ... شايد كنارش را سياه كرده باشند و شادروان يا زنده يادی ، بغلش.
قبل ازآمدنم همه اش فكرِ اينجور چيزها را می كردم و از نديدنِ هاشمی اولين احتمالی كه به ذهنم می رسد اين است.
يواش قدم بر می دارم و جلدِ كتابها را سرسری ديد می زنم ! شايد گذاشته ام برای يك فرصتِ بهتر كه مثل ِ قديم ها ، از همان قفسه ی ِ كنارِ در... سانت به سانت اسم ها را برانداز نمی كنم !
عادتش از سرم نيافتاده ... فقط اينبار آمده ام دنبالِ خاطراتم ... نه كتاب.
جلوی قفسه ی رمان های ايرانی كه می ايستم يك نظر اسم ها را نگاه می كنم ، شايد فقط برای اينكه ببينم گرايشِ ايران به طرفِ چطور رمان هایی پيش رفته !
به چشمِ فروشنده كه نگاه نمی كنم جرات پيدا می كنم برای حرف زدن ... اسم ها را يك به يك رد می كنم و همينطور كه پشتم به اوست ، يكطور بلند كه بشنود ، می پرسم آقای هاشمی كجان ؟
صدای كاغذِ روزنامه می آيد كه جمع می شود و صدای پسرك كه می گويد سعيد آقا رو می گين !؟
پس اسمِ آشناييست برايش و سوالِ آشناتری كه انقدر سريع جواب می دهد
آره ... سعيد رو می گم
بيشتر خونن ... اينجارو دامادشون می گردونه
می پرسم با شما هم نسبتی دارن ؟ كه تو را می بينم
پسرك جوابی می دهد كه نمی شِنوم ... دست می كنم كتابِ آبی رنگ را بر می دارم و جلدش را نگاه می كنم ... چاپِِ ششم ... كيفم را می گذارم زمين و مثلِ هميشه می روم سراغِ صفحه ی ِ اول و حرفهای اول.
روی "به دخترم بهار" مكثی می كنم و چند صفحه ای را ورق ميزنم ... نگارشت هيچ فرقی با آن موقع نكرده ! ولی اين آن كتابی نيست كه هميشه می خواستی بنويسی ... گذرِ زمان انگار زورش به تو رسيده و تغييرت داده.
بر می گردم و به پسرك می گويم شما نويسنده ی اين كتابو می شناسين ؟
سرد نگاهم می كند ... شايد از برخوردی كه در جوابِ سوال ِ قبل با هم داشتيم دلخوراست.
خانومِ دبيری ؟ آره ... مشتری ِ همينجان ... دو- سه تا كتابِ ديگم ازشون تو همون قفسه هست.
كتابِ جلد آبی را می گذارم روی ميزِ جلوی پسرك و برمی گردم سراغ قفسه ی ِ تو !
تو كه نه ... رمان های ايرانی
پسرك از پشت راهنماييم می كند ... طبقه ی دوم از پايين ... سومی از چپ ... سومی و چهارمی.
كتابها را بر می دارم و اسم هايش را نگاه می كنم ... باز هم چاپِ هشتم و يازدهم ... چاپشان مال ِ همين اواخر است ... كتابِ پر طرفدارتر را از وسط باز می كنم و انگار همان جمله هاست ... همه ی ِ آنهايی كه دوست داشتم روزی چاپشان كنی ... شايد برای اين مثلِ هميشه صفحه ی ِ اول را باز نكردم كه می ترسيدم باز با حرف های نا آشنا مواجه شوم.
كتاب را می بندم و برمی گردم طرفِ فروشنده
من اين سه تا كتاب رو می برم ... تازه رسيدم ... هنوز وخ نكردم پولمو چنج كنم ! فرانكِ فرانسه قبول می كنيد ؟
پسرك نگاهی به من می اندازد و سرش را به طرفِ اتاقكی كه پيشتر حكمِ آبدارخانه ی ِ هاشمی را داشت می چرخاند
حميد ؟
شايد حميد همان دامادِ هاشمی باشد ... تا آمدنش دوباره كتابِ چاپِ يازدهم را باز می كنم كه نگاهی به اولش بياندازم
"اين كتاب را تقديم می كنم به بهترين محسنِ ابراهيمی كه می شناسم"
كتاب را می بندم و لبخند می زنم ... اولين هديه ی ِ بازگشتم شايد بهترينشان باشد
ما آدم ها ...
همه ، جايمان عوض شده !
هم من اگر جای موسيو سالاك بودم ، تا به حال صد دفعه كافه ی ِ كوچكش را كرده بودم رستوران ِ پنج ستاره
هم او اگر جای من بود ، تا به الان صد بار زمين ِ پدری ِ مرا برج می ساخت و به جایی می رسيد
گپی كه با هم می زنيم ...
هم من آرزويم می شود صبحم را با مفصل ترين صبحانه ای كه زن ِ چاقش درست می كند ، شروع كنم
هم موسيو ، اينكه دوست دخترِ تركه ی ِ من ... شب ها دروغ های قشنگش را تحويل ِ او بدهد
بعلـــــــه
اونا هممه جا هسسن !
هر وخ می خوای يه عدشونو له نكنی ...
مجبوری يه عده ی ِ ديگشونو بذاری زيرِ پات !
مورچه هارو می گم بابا
اين سهميه بندی ِ بنزين
هر چند هم بد و نا به جا
انقدر مفيد هست
كه لااقل ...
با سر و صدای وجوديش
بشود سرِ صحبت را
با زيباترين و
سخت ترين دخترِ شهر ...
باز كرد.
به همين راحتی
به همين ...
خوشمزگی
شايد بهت نگفته باشم ...
كه من
شيطانی هستم ...
كه فقط ، خوب بودن را
خوب بلدم
نمی دانم ...
گفته ام ؟
مثل ِ آهنگی
كه از ترس ِ زود تمام شدنش و
ناكام ماندن ِ كِيفت
نصفه كاره می زنيش از اول
دوست دارم هر دو – سه روز يكبار
بزنمت روزِ اول
روزی كه پرسيدم خانوم !
اين كيف مال ِ شماس ؟
و برق ِ چشمانت بود
يا داغ ِ لبخندِ وسطِ بعله ات
كه آتش انداخت به جانم
آدم ها ...
عين اين ظرف های فوندو ،
پياله پياله اند
پياله هايی از همه چيز ...
از عاشقی و معشوقی ... رياست و مرئوسی ... مريدی و مرادی ... اربابی و نوكری ... خوبی و بدی ... محبت كردن و مهر ديدن ... راستی و دروغی و اينطور چيزها
محفظه هايی با قفل ها و گنجايش های نا به يكجور
كه می شود همه اشان را پر كرد يا خالی
و هر كدامشان زمانی دارد برای اين كار
كه اگر نا به هنگام باشد
يا ميزانش نادرست
انقدر كه خالی بماند تا عنكبوت تار بتند ، يا انقدر كه سرريز كند ...
می شود اختلال ... می شود عقده
باور نداری ؟
من اگر برای يك نفر خدايم و خدايی می كنم ! برای يك نفر به يك ورش هم نيستم ! پست تر از هر چيزم كه فكرش را بكنی !
اگر برای يك نفر مرادم ! جايی مريدِ كسی هستم ! عاشق اگر باشم ! معشوق ِ دست نيافتنیِ يك نفرِ ديگر !
پيامبرم و ديوانه ! عاشقم و معشوق ... خوش بينم و بدبين ... راستم و دروغ ... همه اش و هيچ كدامش !
و من اين خدایی و فرمانروایی را
اين مرادی و معشوقی را ...
نمی خواهم برای زمانی كه از همه ی آدم ها سير شدم
برای زمانی كه كاسه یِ نفرتم سرريز شد و نشت كرد و رفت به بقيه
ساده دلی ِ پادشاه و قدرت طلبیِ دربان ِ مستراح ...
مشكل ِ زمان بنديست و خريتِ من و تو
در ساختنِ شخصيتشان
باور كن ما همه امان ...
هم فرانك اشتاينيم و هم غولش از يك طرف !
هم عده ای را به بازی می گيريم و هم عده ای بازيمان می دهند
می سازيم و ساخته می شويم
حالا ممكن است شخصيتمان انقدر قوی باشد كه قفل ِ پياله ها بماند دستِ خودمان
ولي باور كن برای پر و خالی كردنشان ...
خيلی ها لازمند !
خيلی ها ...
زندگی همين برد و باخت هاست !
شخصيت همين پر و خالی شدن هاست !
به هنگام و نا به هنگام
به مقدار و نا به اندازه !
نه هيچ كس هميشه برنده است ! نه هيچ كس هميشه بازنده !
نه هيچ كس هميشه و همه جا خوب است ... نه هيچ كس همه و جا و هميشه بد !
زندگی را شايد شخصيت می سازد
كه خودمانيم
به حقيقت و سادگی پيامِ تكراری ِ همه ی ِ رمان های اجتماعی
و حتی ساده تر
به شيرينی ِ همه ی ِ كارتونها
خ ِ بر خوبی ... خ ِ بر خریت
یا هست و ما نمی فهمیم
یا نیست و خیلیها !
بچگی هايم ...
گلدانی را شكاندم كه مادرم را تا روزها به عذايش گذاشت
جوانی هايم ...
فهميدم ، هديه ی ِ فاسقش بوده كه يك روزِ ماموريتی ِ پدر به ديدنش آمده
سالخورده تر كه شدم ...
رنج ِ اين همه سال غفلت و اشتباه و سنگينی ِاين راز بود نمی دانم يا عذابِ وجدان ِ شكستنِ تنها يادگارِِ پدرِ خونيم كه ...
به اين روزم انداخت
بچگی ها ...
داستانی می خواستم بنويسم راجع به قوریمان كه گل ِ قرمز داشت
انقدر ننوشتم
كه افتاد و شكست
بعد ...
خواستم داستانی بنويسم راجع به قوریه گل ِ قرمز دارمان كه شكست
انقدر ننوشتم
كه پدر قوری ِ ديگری خريد با گل ِ آبی
انقدر از گل ِ آبی متنفر بودم
كه داستان و قوری و گل و اين چيزها را
گذاشتم كنار
آمدم و كفاش شدم.
به سردبير نشريه ی ِ ايكس
كفتگوی تلفنی ِ دو تن از پرسنل ِ نشره ای در راستای انتشار به مناسبت ِ روزِ كارگر
تلفن دو بار زنگ می خورد و كسی با دهان ِ پر اينطور جواب می دهد كه بله ؟!
(( با دهان ِ پر كه بخوانيدش می فهميد چطور ! ))
- خانم شريفی ؟
اوا سلام ! شمايين ؟ اين موقع ِ شب يادِ ما افتادين !
- پسفردا بايد مقاله ها وعكسا رو بفرستيم واسه چاپ ! هنوز خبری از شما و آقای اعتمادی نشده ! می خواستم ببينم چه كردين تا حالا ! عكسايی كه به عهدتون بود بگيرين چی شد !؟
(( طرفِ پشت خط يحتمل مدير مسئول ِ نشريه می باشد ! لحن ِ جدی ای دارد كه مو بر اندام ِ آدم راست می كند ! ))
راستش آقای بهشتی ... اون عكسايی كه می خواستين كه نتونستم بگيرم هنوز!
اينا اينجارو با دهات اشتبا گرفتن انگار! پنج ِ صب پا می شن ميرن بست می شينن كه يه خری پيدا شه ببردشون ! ! آخه كی اون موقع ِ صب بيدارِ كه ما باشيم !
- يعنی هيچ عكسی تهيه نكردين ؟
چرا ! يكی دو تا از اين نمكی- پمكيا گرفتم ! چند تا عكسم از يه مُش كارگرِ ساختمونی انداختم !
(( ناگفته نماند كه واحدِ شمارش ِ كارگرِ ساختمانی مشت می باشد ! ))
يه مقالم از تو خوشه های خشم تهيه كردم ! توش خيلی به اين كارگر- مارگرا حال داده ! احتمالا خوشتون مياد !
- اينارو كی بهم می رسونين خانوم شريفی ؟
تا فردا قبل از ظهر حتما بهتون می دم ! يازده – دوازده ! يه سريم قبلش می رم سر گذر! شايد پيداشون كردم فردا عكسارو انداختم !
- لطفا بدقولی نكنين خانوم شريفی ! وقتی نداريم ديگه ! تا فردا خداحافظ
تلفن با صدای تپی قطع می شود.
(( آن طرفِ خط ... مدير مسئول ِ نشريه ، انگشتانش را به چشمانش فشار می دهد و در افكارش اينگونه غرق می شود كه : ))
- عمرا اگه اسدی همچی چيزی به ذهنش برسه ! پسفردا كه ببينه دهنش از حيرت وا می مونه !
(( و اين طرف از فاصله ای نه چندان دور چيزی به گوش می رسد مبنی بر اينكه : ))
نرگس ؟ شامت يخ كرد عزيزم !
اومدم ! مدير مسئول ِ نشريه بود ! يه جوری حرف می زنه انگار طلبِ باباشو داره ! مو به تن ِ آدم راس ميشه حرف كه می زنه !
(( عرض نكردم !؟ ))
چی می خواس حالا !؟
يكمی عكس از كارگرایی كه سرِ گذر می شينن و جريان ِ اعتصاب ِ روزِ چهارشنبه !
كه چی بشه ؟
كه بندازيم تو نشريه افكارِ عمومی رو ارشاد كنيم !
اگه من جای سردبيرتون بودم انقد جوش ِ اين آدامارو نمی زدم ! اينا اگه آدم بودن كه كارگر نمی شدن كه ! ديگه خاويار نداريم ؟!
بذا ببينم ...
راستی هرگونه تشابه اسمی كاملا اتفاقی می باشد و ساخته ی ِ ذهن ِ نگارنده است ! ضمنا گفتگو واقعی و بدون ِ تحليل و تحريف ! كمی و كاستی ! و هر گونه چاشنی ِ طنز آلود يا غيره می باشد و خودش به تنهايی به نظرِ مدير مسئول ِ نشريه طنزِ سياه بوده !
تايتل را شخصی به نام ادموند بورته گفته !
نمدونم اين عربای سوسمارخور مگه چقد كار می كردن كه اين خدا آيه ی ِ ، ما را از شرِ آدم ِ بيكارِ فضول برهان ، نازل نكرده
آدم كه عاشق نيست ...
فقط عشق ندارد
عاشق كه شد
فقط همان را دارد
هر چه جمع و تفريق می كنم
می بينم خيلی دير به دنيا آمده ام
اين آدم های قبل ِ ما ،
آدم های گهی بوده اند
هم هيچ هنرِ ماندگاری نگذاشته اند باقی
هم همه ی دختران ِ خوب را كشانده اند به باغی
هم همه ی كشفيات مهم را رسانده اند به جايی
هم همه ی اختراعات عجيب را كرده اند واهی
هم همه ی توجيهاتِ ارزشمند را ماست مالی
بعله ... شاعر هم شدم حسابی !
اين چرخه ی ِ زندگی همه جا عين ِ هم است ! توازن دارد ! حساب و كتاب دارد ...
آنوری ها گرگ را آدم می كنند ..
اينوری ها آدم را گرگ
حالا كدام وری ها ؟... الله اعلم !
تنها بهشتی كه من سراغ دارم ، همان است كه يك گوشه ی ِ فكرِ همه گير كرده ...
و هميشه فيلترش مشغول ِغاز كردن مرغِ همسايه است
تازگی ها ، ((هنوزهم دوستم داری)) را كه ازت می پرسم
از پشتِ شيشه های عينكِ كارَت ، بله ای سرد و تيزمی دهی دستم كه چقدرش را يادم می رود مثل آن قديم ها بپرسم و ((به اندازه ی ِهمه ی ِ دنيا)) گفتنت می ماند نگفته.
خيلی اگر حوصله داشته باشی و بعدِ غذای موردِ علاقه ات تيرم را بياندازم ، شايد ((چطور!)) ی هم آخرش اضافه كنی و می دانم كه منتظرِ جواب هم نيستی
می دانی كه ديگر انقدر روحم سرد شده كه فقط بگويم همينطوری و قائله بخوابد
من اما ديگر دنبال ِ اين حرف ها نيستم ...
نه باكرِگی ِ توی اين پنج سال از دست رفته ام را بر می گرداند ... نه گفتنشان قلبم را به تند زدن می اندازد و نه گونه هايم گل می افتد
فقط هر روز فكر می كنم بيشتراز پيش به هم نامحرميم
انقدر كه تازگی ها ... صدای زيپِ شلوارت ، برايم شده وحشتناكترين صدای دنيا
انقدر كه بترسم
انقدر كه ديگر نخواهم اسمم را صدا بزنی
ولش كن اصلا
من در زندگيم از هيچ قاعده ای پيروی نمی كنم ، حتی بی قاعدگی
هيچ اعتيادی ندارم ، حتی سيگار نكشيدن
هيچ حرفی برای گفتن ندارم ، حتی سكوت
هيچ دوستی ندارم ، حتی تنهايی
اهلِ هيچ مسلكی نيستم ، حتی لاييك
زيرِ هيچ پرچمی نيستم ، حتی صلح
و رنگ هيچ چيزی را ندارم ، حتی ...
كفش هايم را واكس زده ام ... ببين !
هيوستون صحبت می كنه .. وضعيتت چيه ؟
همی الان پامو گذاشتم رو سطحِ ماه !
- هلهله ای از توی بيسيم به گوش می رسد
خوب قهرمان ... چه حالی داری ؟
گشنمه
دلم می خواهد ازدواج كنم ...
زن داشته باشم !
بعد يك روزِ تمام كه گم و گور بودم ...
ازم بپرسد
كجا بودی تا حالا !؟
بگويم ...
يه گوشه نشسه بودم به مسائل ِ تخمی ِ زندگيم فك می كردم
با عشوه بپرسد مثلا به چی ؟!
و با جديت بگويم
مثلا به تو !
شوخی كردم به جون ِخودم
غلط كردم
آی
می دانی ... اينها عتيقه است ... همه اش ... مال پدرم بوده كه مال پدرش بوده و باز هم قبل تر ...
پس چرا می فروشيشان !؟
زندگی خرج داره ... عتيقه و ای چيزا كه شكمِ آدمِ سير نمی كنه
مه بود ...
از روی ديوار سر می خورد و می ريخت توی حياط ... دست كه تويش می كردی انگار نداری و نيست و قطعش كرده اند.
حالا چرا تو این هوا ؟
كاسبی كه ای چيزا حالش نی ... می خوای بالاخره يا نه !
نه يا آره ، گفته و نگفته جواب داد خودش
اصلا خريدار نيستی تو ... وقت ِ مارم گرفتی به هيچ ... بده مو جوان ... خدا خيرت بده
سينی ِ قاب طلای مسی را از دستم خواست بكشد كه ميان ِ زمين و هوا ول شد و خورد زمين.
صدای دانگش رفت هوا ... رفت بالای درخت ... توی حوض ... دورِ حياط پيچيد و صدای دست فروش را كه زيرِ لب غر می زد ، جمسام و شِكاندی در خود حل كرد
كورمال كورمال روی زمين ِ پر از مه دنبالش گشت و برش داشت
حالا چطو نگاش كنم كه سالمه ؟!
مسه ... مس كه نمی شكنه
عتيقس ... مال ِ پدرم بوده كه مال ِ پد ...
خيله خوب ... مال ِ هر كس بوده ... نمی شكنه كه
اگه شكسته بود چه ؟! تو پولش می دی ؟
خنده ای كردم كه نديد ... خونه ی ِ ما كه همينجاس ديگه ... برو هر وخ شكسته بود بيار پولش و بگی
فك كردی مو بچه اُم ؟ می خوای پولوتيك بزنی به مو ؟ بيا ... اصلا می بينی ... شكسه ! ترك خورده ...
دستش را در امتدادِ سينی سراند و روی يك جایی نگهش داشت كه محل ِ شكستگی بود.
دستم را كردم توی جيبم و گفتم خوب ؟ ينی من شيكوندم ديگه بله ؟
با صدایی انگار از جنس ِ همان سينی ِ مسی ِ شكسته ، سرد و تيز ... گفت بِله
و بايد خسارت بدم ؟
بِله ... پونزده هزار
دستم را ماليدم به شلوارم و گفتم پونزده هزار تومن ؟ بره سينی شكسته ؟ مثينكه خودتم فك كردی من خرم ؟
بيا ... هنو هيچ نشده زدی پس ِ حرفت ... از درِ خانه كه بيرون می زدم برمی گشتم چه ؟ آن موقع چه می گفتی پس ؟! تازه سينی سالم بود ... مال ِ پدرم بود ... اونم مال ِ پدرش بوده ... سالم
مه رفته بود ... كم شده بود و چشم سو پيدا می كرد ... چند شاخه از درخت ِ به ِ توی حياط را می شد ديد ... چند شاخه ... تودرتو ... كلاغی رويش قارقار سر داده بود كه ديده نمی شد ... صدايش ولی می پيچيد توی پنج دری و انعكاسش قِل می خورد تا حياط ... تا ما
گفتم پونزه كه زياده ... تخفيف بده ... سينی هم مالِ خودت
قيمت خوبه ... قديميه ...
بله ... مال ِ پدرت بوده ... جد و آبائت منت دارن سرش ، ولی پونزه نمی دم ! گرونه و همينطور كه اين چيزها را می گفتم دستم را با اكراه زدم به جيبِ شلوارم ... اول راست ، بعد چپ ، بعد جيب ِ روی سينه ام و بعد جيب ِ چپ ِ پشتِ شلوارم و آخر هم جيب ِ سمت ِ راست كه از اول هم می دانستم كيفم تويش است ... كيفم و پولم و هر چه دارم ! همه ی ِ اين مدت را مثلِ پسر بچه هایی كه به دست ِ پدرشان نگاه می كنند كه پول بشمرد و بدهد دستشان كه بروند برای خودشان چيز بخرند نگاهم می كرد
خيره شده بود به دستم و بخارِ نفس هایش از لابه لای دهان ِ نيمه بازش ول می شد در هوا. می رفت قاطی ِ مه.
چهار هزار تومان شمردم و گرفتم جلويش
پرسيد چنده ؟
چهار تومن
نمی شه
سرش را سریع چرخاند که چشمش به چشمم نیافتد
هزار تومن ِ ديگه می دم كه چونم نزنی
نقی زد و پول را توی هوا قاپيد ... شمرده و نشمرده كرد توی جيبش
می دانی جوان ... به هر حال ِ مال ِ پدرمه اينها ... دوسشان دارم ... به جانم بنده و همينطور دولا حرف می زد و خرت و پرت هايش را جمع می كرد
بعد بلند شد و دستش را بست به كمرش
از كله صب در تِك تِك ِ ای خونه هارِ زِدُم ... هيچ خِری خانه نبود تا ايكه شما درِ وا كِردی ... داشتُم پشيمان می شدُم ... قسمتِ خودت بودت انگار.
فهميده و نفهميده از حرفی كه زده بود نيشخندی تحويلم داد ... رديف ِ دندانهای زردش از ديوارِ مه هم رد شد ... از من هم رد شد و رفت رسيد به پنج دری ... كلاغ ِ بالای درخت هم انگار ديده باشد ندای قار قارش رفت به هوا
توی ِ کوچه صدای چرخ ِ گاری می آمد و صدای کسی که فریادِ پنبه زنیش مه را می شکافت.
اصن می خوام وختی مردم بگن خودش كه نه .. ولی شيكمش بزرگِ فاميل بود ! به کسی چه !
پنج ميليون !؟ من يه پول ِ سيام به قبر نمی دم !
دلم مثل درياست !
شور است ...
آشوب است و موج می زند
كوسه اما ندارد ...
تو همه اشان را گاز گرفته ای !
با آن اخلاق ِ سگی ات ...
كه وختی محبت می بينی ...
تا آخر وفادار می مانی
تا پای مرگ
پولدارتر كه شدم ...
پايين ِ قله ی ِ كارينا ،
يك ويلای ِ چهارنبش می خرم
سه طرف رو به جنگل
يك طرف رو به كوه
با پنجره های سكوريت ِ بلند و ديوارهای سفيد
بعد يك سطل رنگ ِ سياه ...
عين ِ گيسویِ عزيز
می پاشم به ديوارها و می نشينم به فكر كردن
و جمعه ها صبح
با دوچرخه می روم پايين ِ كوه و از فِرانك ،
شيشه ی ِ شيرم را می گيرم و با كورن فلكس می خورم.
بالای در به زبان ِ كفر می نويسم ولكام
و روی ديوار پر است ازعكس
عكس های دو نفری
يادگارِ تولد سه سال ِ پيش ِ تو
من پنج ميليون پول به قبر نمی دهم ! بعد از مرگم ! شهرداری خواست جمعم كند ... خواست صد سال ِ سياه نكند !
پولدار که شدم ...
اول ِ جهانبانی ،
یک خانه ی ِ سه نبش می خرم
که صبح هایش ...
عین ِ سه شنبه های خانه ی ِ عزیز،
پر از نور باشد.
بعد همه ی ِ پرده ها را بکشم و تا شب بخوابم
و عصرهای جمعه که دنیا تعطیل شد
تو بیایی تا دو نفری ،
غذای چینی بخوریم و قهوه ی ترک
و روی دیوار پر باشد از عکس های دو نفری
یادگار من و رفیق در جبهه مرده ام
تهِ چشمان ِ تو
خدا شيطنت می كند
ته دل ِ من اما ...
شيطان ، خدایی
